آرياآريا، تا این لحظه: 18 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

گل پسر ماماني

آريا دختر مي شود

ديروز ماماني وقتي از مهد اومديم خونه كلي باهم بازي كرديم بعد تلفن زنگ زد من داشتم جواب تلفن مي دادم وقتي صحبتم تموم شد ديدم تو رفتي يه شال آوردي اصرار داري كه سرت كنم بهت مي گفتم تو مگه دختري ، دخترا روسري سرشون مي كنن نه پسرا تو به خودت اشاره مي كردي مي گفتي (نه آرياست) بعد شالم نشون مي دادي مي گفتي (سرآرياست) بعد من شال و سرت كردم رفتي رو مبل نشستي ژست گرفتي گفتي (مامان اتس آريا) منم دوربين آوردم و ازت عكس گرفتم تا شبم با همون شال بودي بابايي كه اومد رفتي به بابا مي گفتي (بابا اريم دد) يعني بابا بريم بيرون اونم با شال ديگه بابا كلي باهات بازي كرد تا تو حواست پرت شد و بيرون رفتن از سرت افتاد. اينم عكس آريا در زمان دختر بودنش ...
18 اسفند 1389

ماهی

دیروز مامانی باید می رفت دکتر برای همین دایی عابدین اومد مهدکودک دنبالت مامانی شب خونه اومدنی با بابایی رفتیم برات ماهی خریدیم وقتی اومدیم خونه بابایی اومد بغلت کنه تو جاخالی دادی اومدی تو بغل مامان بهت گفتم ببین مامان برای آریا ماهی خریده اینقدر خوشحال شدی همش ماهی ماهی می کردی ماهی رو ریختم توی تنگ گذاشتم رومیز از کنارشون تکون نمی خوردی بعد می گفتی (مامان ماهی منه) می گفتم آره گلم می اومدی بوسم می کردی دوباره می رفتی پیش ماهیت بعد صدا من می زدی دستات و تکون می دادی لباتم جمع می کردی اینجوری ادای ماهی رو در می آوردی. اینم عکس آریا با ماهیش اینم عکس آریا وقتی ازش می پرسیدم ماهی چیکار می کنه لباشو جمع می کرد ...
17 اسفند 1389

مریضی مامان

گل پس مامان دیروز اداره نرفتم چون خیلی حالم بد بود بابایی صبح گفت می خوای آریا رو ببرم مهد بزارم خوب استراحت کنی یه نگاه بهت انداختم دیدم تو خواب نازی دلم نیومد گفتم نه نمی خواد بزار بمونه. اینقدر حال مامانی بد بود که نگو بابایی برام ماسک خریده بود بزنم که تو مریض نشی آخه تازه داری خوب می شی تو هم وقتی می بینی من ماسک زدم تو هم می خوای اونوقت ماسک برای تو بزرگه وقتی به صورت می زاری خیلی بامزه می شدی ولی مامانی حال نداشتم ازت عکس بندازم. دیروز تو پسرخیلی گلی بودی نمی دونم اینگار متوجه شده بودی من اصلا حال ندارم چون اصلا" اذیت نکردی شیطونی هم نکردی مامان قربون فهم و شعورت برم.فقط دعا می کنم تو دوباره مریض نشی قربونت برم ...
16 اسفند 1389

مامانی مریض

مامانی پنج شنبه تورو گذاشتم پیش دایی عابدین خودم رفتم خرید چون خیلی سرد بود تورو نبردم وقتی از خرید برگشتم دایی عابدین می گفت با هم رفتین حموم من پرسیدم گریه نکرد گفت نه دوساعت حموم بودیم بیرون نمی اومد من تعجب کردم. جمعه که ازخواب بیدار شدیم دیدم ای داد مامانی حسابی سرماخورده فقط دعا می کردم تو دوباره مریض نشی چون تازه داشتی خوب می شدی بابایی بهم گفت بخاطر بیرون رفتن دیروزته چون لباس گرم نپوشیده بودی خدارو شکر کردم که تورو نبردم تو پسر گلم اینقدر ماه بودی که اصلا اونروز اذیت مامان نکردی تازه اومده بودی سرمن و گذاشتی روپات می گفتی (مامان نازی مامان نازی) بعد با دستات نازمم می کردی بعد. با بابایی بازی می کردی همش ادای بن تن و در می آوردی...
14 اسفند 1389

عكساي آتليه

اينم يكسري عكساي آتليه كه با عمه و كيان رفته بوديم البته ماماني از كارش راضي نبودم چون كارش اصلا خوب نبود ولي چون مي خواستيم با كيان دوتايي بندازي و براي ماماني شفيقه چاپ كنيم مجبور بوديم بريم اونجا چون عمه نرگس تهران نمي تونست بياد (چون آتليه اي كه من هميشه از كوچيكي مي برمت اونجا و كارشم خيلي خوبه تهرانه) اينم عكساي گل پسر مامان اينم عكس دوتايي تون با كيان   ...
11 اسفند 1389

آريا در استراحت

ديروز ماماني بخاطر تو مجبر شدم بمونم خونه تا ببرمت دكتر چون صبح دوباره تب داشتي. وقتي بردمت دكتر اينقدر گريه كردي كه نگو چون از دكتر مي ترسي بعد از دكتر سرراه برات كارتون خريدم باز طيق انتخاب خودت بن تن و برداشتي داروهاتم سرراه خريدم و برگشتيم خونه عصر هم با عمهخ نرگس هماهنگ كرديم رفتيم عكساتون و از آتليه گرفتيم بعد هم رفتيم خونه ماماني شفيقه اونجا كلي بازي كردي همش مي گفتي (ان تنم) بعد دستتو نشون مي دادي مي گفتي (آتيش) بعدهم مثلا شليك مي كردي با كيانم لج مي كردي هرچي كيانن برمي داشت بازي كنه تو مي رفتي از دستش مي گرفتي مي گفتي (ماله منه) شبم كه اومديم خونه تا دوازده شب داشتي بن تن مي ديدي ديگه من نمي تونستم بيدار بمونم براي همين تلويزون و خ...
11 اسفند 1389

بن تن

يكشنبه بابايي از سركار كه اومد گفت حاضر بشين بريم بيرون يه چرخ بزنيم وقتي رفتيم بيرون جلوي مغازه كارتون فروشي تو گيردادي (آرتون) بابايي گفت بريم براش كارتون بخريم موقع انتخاب كارتون من هركدوم برمي داشتم نشونت مي دادم مي گفتي (نه ان تن) من متوجه نمي شدم چي مي گي بعد بهت گفتم هركدوم و مي خواي برو بردار ديدم مستقيم رفتي سراغ كارتون بن تن گفتم نه ماماني اين به درد تو نمي خوره سرياليه اما مگه تو به خرجت رفت حريفت نشديم كه تو هم يكريز مي گفتي (ان تن) تازه من متوجه شدم تو اسم كارتونو به جاي بن تن مي گي ان تن ديگه بابايي گفت خوب اينو مي خواد بزار برداره شام بيرون خورديم اومديم خونه زود كارتونتو دادي گفتي (مامان مصي آرتون ان تن) وقتايي كه مي خواي خو...
11 اسفند 1389