آرياآريا، تا این لحظه: 18 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

گل پسر ماماني

مريضي آريا

1390/3/8 9:52
نویسنده : مامان معصومه
723 بازدید
اشتراک گذاری

ماماني اين پنج شنبه و جمعه بدترين روز بود براي من پنج شنبه وقتي از خواب بيدار شديم ديدم چشمات غي كرده باز نمي شه تو هم همش مي گي (مامان چشمام استس) بردمت دكتر گفت چشمات عفونت كرده كلي قطره و كرم داد براي چشمات موقع ريختن قطره توي چشمت اينقدر گريه مي كردي كه نگو.سر ساعت ريختن قطره به محض اينكه قطره هاتو دست من مي ديد زود مي رفتي قايم مي شدي بعد با مظلوميت مي گفتي (مامان اطره تو چشم نه)

 ولي ماماني چاره نبود و برخلاف ميلم بايد اين كارو مي كردم.

جمعه هم ماماني چند باري بي دليل خون دماغ شدي خيلي هم خونريزي بينيت زياد بود من اينقدر ترسيده بودم وقتي ديديم بي دليل اين اتفاق افتاده با بابيي برديمت بيمارستا كودكان وقتي نوبت ما شد تو به محض اينكه دكتر و ديدي شروع كردي به گريه كه دكتر نهhttp://eshghamm.blogfa.com/دكتر هم برات آزمايش خون نوشت ديگه نگم كه آزمايشگاه گذاشته بودي روي سرت البته من دلشو نداشتم باهات بيام تو با بابايي رفتي براي خون گرفتن اينقدر گريه كردي كه منم گريم گرفته بودhttp://eshghamm.blogfa.com

جواب آزمايشت دير حاضر مي شد ساعت يك و نيم  شب بود كه بابايي آژانس گرفت مارو راهي كرد خونه خودش موند تا جواب و بگيره وقتي اومديم خونه ماماني هما كه خونه ما بود هنوز بيدار بود تو خوابت كه برد من هم همش گوش به زنگ تلفن كه بابايي زنگ بزنه بگه جواب چي شد تا ساعت پنج صبح بود كه بابايي زنگ زد كه خداروشكر آزمايشت چيزي نشون نداده اونموقع بود كه ماماني از شادي زدم زير گريه ماماني هما هم منو دلداري مي داد كه حالا كه خداروشكر چيزي نشده براي چي گريه مي كني ولي من گريم از خوشحالي بود كه تو چيزيت نيست نمي دوني مامان چه انتظار طاقت فرسايي بود خدا براي هيچكس مريضي نياره.وقتي بابايي اومد خونه گرفتيم خوابيديم البته ديگه صبح شده بود بابايي شنبه رفت سركار ولي من موندم تا از تو جوجو مراقبت كنم و تو بيشتر استراحت كني ولي استراحت كه چه عرض كنم همش بازي كرديم http://eshghamm.blogfa.com

اميدوارم هميشه سالم باشي و سر حال

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان ماهان
11 خرداد 90 20:39
خدارو شکر که چیزی نبوده بوسسسس