دوام اسباب بازی در دست آریا
دیروز مامانی برات یه هلیکوپتر با یه اسب خریدم که راه می رفت آخه خیلی دوست داشتی وقتی از مهد تحویلت گرفتم رفتیم خونه به عنوان جایزه که پسر خوبی بودی بهت دادم خیلی خوشحال شدی کلی مامان و بوس کردی که مثلا تشکر کرده باشی ولی خیلی به مامان کیف داد![]()
و اما جریان اسب بیچاره مثل بیشتر از اسباب بازی اسبت خوشت اومده بود که راه می رفت مامانی من ساعت هفت شب اسب و صحیح و سالم تحویل دادم ساعت هشت شب دیدیم اسبه دیگه راه نمی ره
ساعت نه شب هم دیدیم که اسب بیچاره فلج شده و در یک جنگ بی رحمانه هر دو پاشو از دست داده
بعد جالب اینجاست که برای خودت نشسته بودی بازی می کردی غافل از دورو برت نگاه کردم دیدم دوتا از دانیاسوراتو نشوندی روبه خودت اسب بیچاره هم نشوندی بعد روبه دانیاسورات کردی می گی (دگت کنید دگت کنید) بعد اسبتو نشون دادی ازشون پرسیدی(اسب شکسته) بعد از اون یکی دانیاسورت پرسیدی(آره اسب شکسته)بعد مثل اینکه جواب خودتو از اونا گرفته باشی باناراحتی تمام اسب بیچاره رو پرت کردی اونور گفتی (برو نمی خوامت تو شکستی) بعد خیلی جالب اومدی سمت بابایی گفتی (بابایی برام اسب ایخری)
بابایی هم گفت آره که می خرم تو هم کلی برای خودت خوشحال شدی دیگه نگاه اسب بیچاره هم که عمرش فقط چند ساعت بود نکردی .
اینم عکسات با اسباب بازی های جدیدت


اينم دوتا دانياسور تو كه بهشون مي گفتي دقت كنن

اينم عكساي اسب بيچاره بعد از مجروحيتش




دوام اسباب بازی در دست آریا 

