آرياآريا، تا این لحظه: 18 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

گل پسر ماماني

ترس آريا

1390/5/3 9:20
نویسنده : مامان معصومه
1,091 بازدید
اشتراک گذاری

ماماني اول از همه بگم منو ببخشsmilies3

آخه مي دوني قبلا" گفتم كه تو از آقا مخملي مي ترسيدي چهارشنبه باز طبق قول قرارمون با مامان پرهام بعد از مهد رفتيم خانه بازي موقع برگشت از اونجايي كه تو يكم اهل گردش و تفريحي باز شروع كردي گريه كه خونه نريم توي راه پله كه داشتيم مي رفتيم من چشمم خورد به يه گيلاس له شده و از اونجا كه تو با گريه هات رفته بودي روي اعصابم (آخه خسته از سر كار اومدم دنبالت دوساعتم برديمتون بيرون گردش حالا موقع برگشت هم تو باز بهونه مي گرفتي) گيلاس و نشونت دادم گفتم ببين آقا مخملي ني ني رو خورده ني ني پسر خوبي نبوده حرف مامانشو گوش نداده مخملي هم خوردتش smilies1اونجا موفق شدم و تو ساكت شدي اما نمي دونستم چي كار كردم رفتيم خونه وقتي شب بابايي اومد تو زود رفتي پيش بابايي شروع كردي مو به مو حرفاي منو گفتن آخرشم گفتي ( من پسر خوبيم حرف مامانم و گوش مي دم مخملي منو نخوره) البته نا گفته نماند بابايي منو دعوا كرد كه چرا بچه رو اينطوري ترسوندي ولي يه لحظه رفته بودي رو اعصاب ماماني نمي دونستم تا اينقدر توي ذهنت آثر مي زاره تازه عواقب بدترشو پنج شنبه و جمعه ديدم.

 صداي آريا موقعي كه داره در مورد مخملي حرف مي زنه رو گذاشتم(آدرس صداي آريای مامان)

http://www.upload.iran-forum.ir/uploads/1310335869.mp4

dividers

 پنج شنبه رفتيم تهران با خاله زهرا اينا جشن به مناسبت اين اعياد شعبانيه توي پارك توي جشن يك عروسك بزرگ از همون هايي كه شما به اسم مخملي مي شناسي از شانس بد من اونجا بود كه تا ديديش زدي زير گريه كه (مخمل نياد منو بخوره) (نياد پيش من) ما هم ديديم تو زيادي داري بي تابي مي كني جشن نرفتيم رفتيم قسمت اسباب بازيهاش تورو بازي بديم اما چشمت روز بد نبينه عزيزم شب كه خوابيديم تو گل مامان تا صبح كابوس مي ديدي و همش تو خواب مي گفتي (مخملي منو نخوره، نياد پيش من) منم ماماني تا صبح بالا سرت بيدار بودم بعضي وقتا بغلت مي كردم آروم مي شدي بهت آب مي دادم مي خوردي تا اينكه دم دماي صبح تو آروم شدي و خوابيدي ولي من از عذاب وجدان تا خود صبح نخوابيدمsmilies3 صبح جمعه وقتي بيدار شدي با خاله زهرا تصميم گرفتيم بگيم مخملي رو كشتيم وقتي بهت گفتم ماماني مخملي كشته اينقدر خوشحال شدي با خوشحال رفتي به خاله گفتي ( خاله زر زر(به خاله زهرا مي گي خاله زر زر) مامان مخمل چشته با شمشير) smilies3عصر هم با خاله زهرا اينا رفتيم فرحزاد ولي دوباره جمعه شب يكم كابوس ديدي البته كمتر از شب پيش ولي ماماني باز تا صبح نخوابيدم بخاطر همين شنبه اداره نرفتم و موندم پيشت روز شنبه تمام مدت روت كار كردم كه مخملي كشته شده كه خدارو شكر مثل اينكه يكم كار كرد چون شنبه شب كابوس نديدي و راحت خوابيدي.

بازم مامان و ببخش باشـــــــــــــــــــه smilies2

dividers

اينم عكساي آريا گلم

عكسات توي خونه بازي

 آريا

عزيزم

اينجاهم با محدثه برچسب شيشه آب رو كندين به جاي ماسك زدين روي دهناتون بعد مثلا" دكتر شدين خيلي بامزه براي همديگه هم يه تعارفي تيكه پاره مي كردين كه نگو تو هم به اون مي گفتي (آنوم دكتر) اونم هي بتو مي گفت آقا دكتر بعد با همدیگه بازی می کردین یکی تون مریض می شد اونیکی معاینش می کرد آم÷ول می زد بعد نوبت اون یکی می شد ماهم همگي ديگه مرده بوديم از خندهsmilies3

دكتراي گل

اينم عكساي فرحزاد

گل مامان

قربون اون اخمات برم بچم چه جذبه اي گرفته

جيگرتونو

پس چي شد اين چايي ما داداش

قربونش برم

زوج خوبي مي شن فقط حيف دخملمون يكم كه چه عرض كنم زبون درازه براي همين دو به شكيم براي پسرمون بگيريم يانه

نازگلا

اگر ديدي جواني لب جوي چمباتمه زده بدان .........

عاشقتم

اينم عكساي شنبه توي خونه

پسرم شير شده

شير مامان

توي اين عكسم مثلا" تونل درست كرده بودي بعد گير دادي كه(مامان تو قطاري من تونل بيا رد شو) منم با بدبختي تا مي خواستم رد بشم مي شستي روي سرم مي گفتي(اي داد تونل خراب شد)

تونل مامان

اينم تونل خرابمونه

جيگرتو

اينم براي دل خودم گذاشتم چون برعكس خودت توي اين عكست مظلوم افتادي

مظلوم مامان

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (22)

مامان آبتین
19 تیر 90 12:38
آریا جون مطمئن باش مامانی مخملی رو با شمشیر کشته . تازه مخملی با پسر گلی مثل شما که کاری نداره عزیزم
مامان تارا - سارا
19 تیر 90 13:04
قربون پسری بشم که اینهمه آقا شده و ژستهای مرونه میگیره. دست مامانی هم درد نکنه از عکسایی که گذاشتی.
مامان نازدونه ها
19 تیر 90 13:15
اگه منم یه همچین صحنه ای رو میدیدمو شما ربطش میدادی به خوردن نی نی ومخملی بجای یه شب دو شب کابوس میدادم هوای گل پسر ما رو بیشتر داشته باش و با حرفات ازارش نده این گل خوش رنگ وبو رو


چشم باشه حتما"
اعظم مامان سپهر
19 تیر 90 14:49
الهي قربون اين شاه پسر و مامان مهربونش


مرسي خاله جون
پرستو
19 تیر 90 15:29
اي جانم عزيزم نترس خودم مي يام مخملي رو مي كشمش قربونش تمام عكساتم خوشگلن ماماني دخمل خالشم خيلي خوشگل و تازه يكم شبيه آرياست قربون حرف زدنت برم من
مامان احسان
19 تیر 90 16:25
منم یه وقتایی خیلی کلافه می شمو می ترسونمش از یه چیزی شما چیکار می کنی وقتی اذیت می کنه آریا جون؟؟؟

منو راهنمایی کنید


من از مخملي مي ترسوندمش كه ديدم توي روحيش خيلي اثر گذاشته جديدا" سعي مي كنم گولش بزنم يا تشويقش كنم
تینا بیدی
19 تیر 90 16:51
واااااای که چه بامزه و شیرین آریا جون.
آخه گناه دارن این کوچولوها، معمولا از هر چی بترسن زودی شب کابوس می بینن. وقتی واکسن 18 ماهگی رها رو زدم تا یه 20 روزی گهگداری تو خواب جیغ می زد و حتی تو بیداری حاضر نبود وارد محیط های ناآشنا شه بیچاره فکر می کرد نکنه مرکز بهداشته.
حالا کار شما چقد سخته آخه از این مخملی ها که هر بار ممکنه تو خیابونا پیدا شه اونوقت می فهمه که نکشتینش.


قربون رهاجونم برم عزيز خاله
اونموقع ديگه مجبورم واقعا" مخمليارو بكشم
فهیمه مامان پرهام
19 تیر 90 17:11
آخی آریا جون نترس خاله و بیشتر از این مامانی رو زجر نده عزیزم،من می دونم مامانی الان چه حالی داره آخه پستی که می خوام امروز بذارم تو همین مایه هاست و هنوز به خاطرش عصبی ام

ممنون که بهمون سر زدین،خیلی خیلی از دیدن عکساتون لذت بردم و با افتخار لینکتون کردم


واقعا"‌خيلي سخته مي دونم
منم لينكتون كردم عزيزم
فهیمه مامان پرهام
19 تیر 90 17:15
راستی برای تکمیل لینک مون کمک کنین و بگین از کجائین؟ مشهد؟
توی مسابقه مونم شرکت کنین،جایزه خوبی داره ها


ما از تهران (كرج) هستيم عزيزم
جايزه و مسابقه چي هست حالا
میثم
19 تیر 90 19:48
50 هم کمه، 80 خوبه
آره داداسی
واقعـــــــــــــــــــــــاً؟؟؟؟؟
درباره ی من؟؟؟؟
چی گفتی؟؟؟

ایشالله وقت شد امشب آپ میکنم خالم به کجا رسید
نیدونم شامو
ماشین عروسیم چی باژه به نظرت؟!


درمورد داشتم تعريفتو مي كردم كه چه پسر ماهي شايدتونستم يه دختري رو گول بزنم
ماشين عروسيم هرچي بخواي داريم
میثم
19 تیر 90 19:57
صداش برام نمیخونه
آجی چرا داییجونمو با مخملی میترسونی؟
تبلیغات آب معدنی دماوند
ای جوووووووونم عکساس ناناس دایی روووو
همشون قشنگه
گر چه چندتاش باز نشد
عکس مظلومه خیلی باحال افتاد
عزیزم تو گوشی رو با دستت پیوند زدی؟


لينكشم گذاشتم روش
اسپانسرشون شده براي مطبي كه قرار تاسيس كنن
عزيزم دستمو با گوشي پيوند زدن دستم خودش دوربين سرخودهD]


نسرین مامان هلیا
19 تیر 90 21:38
سلام عزیزم قربون این آریا جونی بشم که اینقر جذبه داره روی ماهش و ببوس
مامان ماهان
20 تیر 90 0:41
الهی همیشه خوش بگذره میکشم مخملی رو عزیزم نگران نباش چه عکسای خوشگلی چه ژست خوشگلی
مامان ماهان عشق ماشین
20 تیر 90 1:27
حیف شد من نتونستم صداشو بشنوم.
راستی این دوتا چقدر شبیه همند.


آدرسشم گذاشته بودم مي تونستين ذخيره كنين توي كامپيوتر بعد گوش بدين خاله جون
خوب آخه دختر خاله پسر خلن دوم اينكه فاصله سنيشون 4 ماهه سوم اينكه زمان بارداري دوتامون مامانامون همش پيش هم بودن
مامان زينب
20 تیر 90 7:33
ماشالا هزار ماشالا
اون عكس لب جوي:خب مامان خانومي خودتون تو عكس قبليش گفتين دختر زبونش درازه به اقا اريا برخورده و عاشق شده رفته كنار جوي اب چمباتمه زده...


واقعا" حالا من چيكار كنم؟؟؟؟؟
helia & sara
20 تیر 90 10:01
عزیزم سلام عکسای فرحزاد خیلی خوشگل افتاده بوسس برای آریا جونم در مورد مخملی هم ناراحت شدم قربون پسمل که ترسیده
مامان روان شناس
20 تیر 90 11:23
الهی قربون اون اخمت بشم و چه ژستی گرفته آقا حیف که من یزدم وگرنه می اومدی پیش خودم تا درمانت کنم آخه موضوع پان نامه من بازی درمانی در مورد ترس هست . البته نباید بترسی چون این ترس خود به خود خوب میشه البته مامانی دیگه نباید تو رو بترسونه


ديگه نمي ترسونمش خاله ولي نمي دونم جلوي بهونه گيريهاش موقعيكه اذيت مي كنه چيكار كنم
ياد آقا مخملي بخير
مامان رها
20 تیر 90 11:38
الهی مامان آریا عکسهای این پسمل و میزاری به فکر قلب ماهم باش .......... راستی گلم تخسیر نداری آدم بعضی وقتی حسابی کلافه میشه .............
مهرانه مامان مهرسا
21 تیر 90 7:11
عكساي عزيز خاله واقعاً قشنگه بوس بوس صد تا بوس ايشالا هرچه زودتر ترس از سرش ميفته


خدا كنه خاله جون
مامان حسنی
25 تیر 90 0:49
سلام
اقا اریا مخملی که ترس نداره عزیزدلم یه خورده هوای مامان جونت را هم داشته باش که مجبورنشه یه چیزی بگه سه شبانه روز عزا بگیره
عکسات هم خیلی قشنگن مخصوصا اخریش که خیلی نازه


آخ گفتي خاله جون
مامان آرمان
25 مرداد 90 23:33
تمام ماجرا را خوندم.اینقدر قوه تخیل بچه ها بالاست که حتی اونها لوگویی که میسازند را یک جاندار فرض میکنن این را از یک روانشناس شنیدم.
عکسهاش و کارهاش خیلی خیلی بامزه است خوشحالم با شما آشنا شدم.



مرسي خاله جونم

مامان آرمان
25 مرداد 90 23:35
دوباره سلام.عزیزم تاریخ تولد پسرمون آریا را برام بده که تو دوستهای آرمان جلوی اسمش یادداشت کنم.ممنون.


23/6/87