آرياآريا، تا این لحظه: 18 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

گل پسر ماماني

اژدها ترسناك

  سلام به قند عسل مامان، چند وقتي بود كه همش به ماماني مي گفتي (مامان برام يه اژدها بوزورگ بخر حيبونامو بخوره) بعد با يه مظلوميت گفتي (ديگه ارشته مهربون برام آيزه نمي ياره) منم كه مي دوني فرزند ذليل، بهت گفتم اگه پسر خوبي باشي خودم برات جايزه مي خرم (ديگه وقتشه اين فرشته مهربونو يه جورايي از بين ببرم ديگه خسته شدم از بس من جايزه خريدم و اين فرشته مهربون شيرين شد بنا بر اين تصميم گرفتم از اين به بعد جايزه هات از طرف خودمو بابايي بهت داده بشه) بعد از يه مدتي كه تقريبا" هرشبش از من يه اژدها مي خواستي رفتم و برات خريدم وقتي چهارشنبه اومدم كهد به عنوان جايزه البته از طرف خودم بهت دادم خيلي خوشحال شده بودي توي راه همش ...
7 آبان 1390

اندراحوالات آريا

  ماماني اين چندروز بدترين روزاي زندگيم بود همش مريضي و تب و دارو و آمپول و آزمايش و دوا و دكتر ديگه شباهم كابوس دكتر مي ديدم نمي دونم اين تب لعنتي كي مي خواد دست از سرت بر داره ديگه واقعا"‌كم آوردم هرشب دارم برات شياف بر مي دارم طوري شده كه كابوس نصف شباتم شامل آمپول و شيافه ديگه هزار جور آزمايش دادي ولي توي هيچكدوم عفونت پيدا نشده ولي نمي دونم اين تب نشونه چيه، از سه شنبه خونه نشين شدم به دستور دكتر غذاهات شدن سوپ و مرغ آپز و .... بي مزه ترين غذا ها بدون هيچ نوع چاشني ولي چاره چيه مجبوري بخوري الهي برات بميرم كه دم نمي زني امروز ديگه مرخصي مامان تموم شد ولي باز بايد صبح مي رفتي آزمايش (دكتر يه چكاب كامل برات ن...
4 آبان 1390

آريا اونيفورم پوش مي شود

  ماماني ديروز مهدكودكتون به مناسبت روز جهاني كودك و ولادت امام رضا براتون جشن گرفته بود و مامانارو دعوت كرده بودن خدارو شكر كه ساعت 6 عصر بود و من تونستم بيام وگرنه شرمنده گل پسرم مي شدم وقتي ما اومديم توي سالن مهد شما بچه هارو نشونده بودن روي صندلي ها رديف جلو چشم چرخوندم تا پيدات كنم وقتي توي اون لباس آبي ديدمت كلي ذوق كردم (آخه ما فقط براي اندازه لباساتون رفته بوديم و خياط لباساتونو مستقيم داده بود مهد براي امروز براي همين ما لباساتونو نديده بوديم) تو هم وقتي منو ديدي اينقدر خوشحال شده بودي كه نگو همش بر مي گشتي سمت من مي گفتي (مامان خيلي دوست دارم) منم قربون صدقت مي رفتم و مي گفتم منم دوست دارم عزيزم حسابي تا شروع برنامه love...
4 آبان 1390

دوست دارم

  سلام به عزيزترين كسم توي زندگي به عشق خودم به همه وجودم به پسري خوشگل ماماني چند روزي بود كه پست جديد از كارا و شيطونيات نذاشته بودم آخه اين مدت مريضيه تو براي ماماني هم حوصله و اعصاب نذاشته بود ولي امروز ديگه تصميم گرفتم بيام و آپ كنم.  وقتی اومدم توی سایتت با کلی نظر از طرف دوستای خوبمون روبرو شدم که باز با محبتاشون با کامنت هایی که برامون گذاشتن شرمندمون کردن ولی من به خاطر زیاد بودنشونو و کم بودن وقتم فقط مجبور شدم بدون پاسخ تاییدشون کنم امیدوارم منو ببخشن.   جواب آزمايشتو كه بردم دكتر نشون دادم خدارو شكر هيچ نوع عفونتي توي بدنت پيدا نشده و تب زياد و بالايي كه داشتي ويروسي بوده ولي هنوز سرفه هاي بدي ...
2 آبان 1390

عمليات بزرگ مامان

آرياي مامان عزيزم، با تو مي مانم، بي آنكه دغدغه هاي فردا را داشته باشم، زيرا مي دانم فردا ،‌بيش از امروز دوستت خواهم داشت عزيز مامان روز كودك را به تو كوچولوي دوست داشتنيم و تمام كودكان دنيا بخصوص دوستاي كوچولوي سايتيمون تبريك مي گم گلم روزت مبارك   هميشه دغدغه جدا كردن رختخوابتو از خودم داشتم آخه جداي اينكه تو خيلي موقع خواب به آغوش ماماني وابسته شده بودي منم خيلي به تو شيطونك وابسته شده بودم به طوريكه اگه دستت توي دستام نبود خوابم نمي برد چند وقتي بود كه مي خواستم شروع كنم به اينكه جاي خوابمونو از هم جدا كنيم ولي هميشه تنبلي مي كردم و اونم به خاطر وابستگي بود كه هنگام خواب بهت پيدا كرده بو...
16 مهر 1390

فرشته مهربون

ماماني به پيشنهاد خاله زهرا رفتم برات بَن بِن بُن خريدم مي گفت براي ياد گيريت خوبه چون خودش با محدثه كار مي كنه يه كتابه شعرم برات خريدم كادو كردم دادم مهدكودك بهت جايزه بده وقتي اومدم مهد دنبالت ديدم خاله مونا داره بهتون مي گه كه فرشته مهربون ديده كه پسر خوبي بودي و حرف مامانتو گوش دادي برات جايزه آورده، دست اين فرشته مهربونه غيبي درد نكنه پولشو مامي ديم زحمتشو ما ميكشيم اونوقت به اسم فرشته مهربون تموم ميشه ، وفتي از كلاس اومدي بيرون خيلي خوشحال بودي كه جايزه گرفتي موقع رفتن سمت خونه به من گفتي (هبا تاليكه شب شد چرا دير اومبدي دنبالم) منم براي توجيح كردن اينكه دير مجبورم بيام دنبالت در مورد فصل پاييز و ز...
12 مهر 1390

آريای مامان مريض شد

پنج شنبه بابايي خونه بود عصر با هم رفتيم دنبال مامان بزرگ شفيقه و عمه نرگس دسته جمعي رفتيم پارك تو كيان حسابي بازي كردين وقتي رفتيم قسمت اسباب بازي ها تو زودي رفتي توي اتاقك گريم نشستي روي صندلي كه (مي خوام مرد عبوتي بشم) منم نمي خواستم ديگه گريمت كنيم ولي تو كوتاه نيومدي و آخر سر هم بابايي قبول كرد كه دوباره گريم شي خيلي جالب از اولش نشستي تا آخرش مواقعي كه روي صورتت كار مي كردن يه پلكم نمي زدي بعد از پارك موقع برگشت تو توي ماشين خوابت برد خونه مامان بزرگ مجبور شدم گريم صورتتو با آب و پنبه پاك كنم تا بيدار بشي وقتي از خواب بيدار شدي بردم صورتتو شستم احساس كردم كه تب داري ولي هرچي من مي گفتم آريا تب داره عمه اينا مي گفتن بخاطر...
11 مهر 1390