دايرة الغات آريا
ديروز دايي عابدين اومده بود خونمون البته جديدا" اومدنش فقط و فقط به خاطر توئه چون هروقت مي ياد خونمون مي گه دلم براي آريا تنگ شده بود از شانس بدش هم آبگرمكن ما خراب شد و اونم كه عاشق كاراي تعميري شروع كرد با آبگرمكن كلنجار رفتن بابا عباسم كه اومد اونم همكار دايي شد البته يه جورايي به قول خودشون شدن (پت و مت) چون فقط صداي سروصدا و شكستن از آشپزخونه مي يامد تو هم بدو بدو رفتي اونجا آتيش سوزوندن وقتي من اومدم كه بيارمت بيرون ديدم مشغول ور رفتن با آچارو و انبر دستي بهت گفتم ماماني اينجا خطرناكه بيا بريم برات قصه بخونم كه خيلي جالب تو بلند شدي خيلي جدي بهم گفتي ( مامان اَطرناكه برو بيرون بزار به آرمون برسيم= به كارمون) اينجا...
نویسنده :
مامان معصومه
11:26









