آرياآريا، تا این لحظه: 18 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

گل پسر ماماني

آريا و خونه بادي جديد

  ديروز ماماني رفتم برات خونه بادي خريدم خيلي وقت بود مي خواستم برات بخرم و توش توپ پر كنم تا بازي كني ولي نمي شد بالاخره طلسم شكسته شد و ديروز برات خريدم البته هنوز توپاي توشو نخريدم تا ببينيم كي طلسم شكسته مي شه و توپاشم مي خريم. وقتي اومدم مهد دنبالت تا جعبه رو دستم ديدي گفتي (اين مال منه تو اريدي) منم گفتم اين جايزته كه مي ياي مهدكودك و پسر خوبي هستي وقتي رفتيم خونه مشغول باد كردنش شديم تو هم مگه صبر مي كردي هي مي رفتي توش مي گفتي (پس چرا خونم گنده نمي شه) خلاصه اينكه وقتي تموم شد تمام بادكنكاتو ريختي توش و مشغول بازي شدي از توش بيرون نمي اومدي بعد مي گفتي (مامان آزم بادكنك بيار) شامتم توي باديت خوردي. شب موقع خ...
23 مرداد 1390

آريا و احساساتش

ديروز عزيز مامان براي اولين بار وقتي از مهد كودك اومديم خونه تو سراغ تلويزيون نرفتي تا كارتون ببيني براي همين من رفتم سراغ ماهواره تا يه نگاهي بعداز مدت ها به سريال هاش بندازم تو هم رفتي سر گرم بازي كردن شدي داشتم سريال اليسا كانال زمزمه رو نگاه مي كردم كه يه تيكه از سريال جرو بحث سر دوست داشتن بود كه پسره افتاد روي دختره و تند تند گفت كه من عاشقتم اينجا بود كه تو اومدي خودتو انداختي روي شكم من و تند تند گفتي (ماماني آشدتم آشدتم) بعد هم بوسم مي كردي منم هم از خنده داشتم منفجر مي شدم هم از تعجب اينكه چه زود روت تاثير داشت . شب بعد از افطار اول من نماز خوندم ماماني تو هم ايستادي نگام كردي تا بابايي باهات حرف مي زد مي گف...
18 مرداد 1390

اولين مهماني افطار

پنج شنبه:چون اولين پنج شنبه ماه رمضان بود  مهمون براي افطار دعوت كردم خداييش هم تو پسر خوبي بودي و زياد اذيتم نكردي خداروشكر سر دردم هم عود نكرد تونستم به تموم كارام برسم ساعت پنج بود كه عمه نرگس و مامان بزرگ شفيقه و خاله فريبا اومدن البته مامان بزرگ هما خونمون بود ظهر اومده بود كه كمك ماماني كنه ساعت شش هم خاله زهرا اينا اومدن كه باز خاله زهرا شرمندمون كرد و برات يه تفنگ بن تني و يه كيف دستي بن تن و كلي هم برچسب بن تني برات خريده بود كه تو كلي خوشحال شدي شروع كردي بازي كردن البته فقط با محدثه با كيان اصلا" كنار نمي ياي و همش باهاش لج مي كني نمي دونم چرا شايد بخاطر اينه كه عمه و ماماني شفيقه خيلي پشت كيانو مي گيرن ولي...
17 مرداد 1390

بازگشت آريا از سفر

سلام سلام ما برگشتيم جاي همگي دوستان خالي بود خيلي خوش گذشت و دلمون حسابي براتون تنگ شده بود موقع زيارت هم همتون و دعا كرديم   ماه مبارك رمضان بر همگي مبارك اميدوارم طاعات و عباداتتون قبول درگاه الهي باشه   سفر ما هم بالاخره به پايان رسيد و خدا رو شكر به خوبي و خوشي تموم شد و خيلي خوش گذشت همسفرامونم (خاله سميرا و عمو اكبر- دايي عابدين) همگي راضي بودن و بهشون خوش گذشته بود به تو شيطونكم كه حسابي خوش گذشت هر روز گردش و تفريح و شيطوني تازه خاله سميرا و عمو اكبر با دايي عابدين هركدومشون به دلايل مختلف كلي برات جايزه خريدن كه تو حسابي كيف كردي ديگه تا يه چيزي مي شد مي گفتي (من پسر خوبيم) اي...
12 مرداد 1390

آريا و شيطونياش

  تازگي ها ياد گرفتي ماماني وقتي مثلا" دعوات مي كنم هرچي من مي گم تو هم با همون ژشت به من مي گي اينقدر اينكارو مي كني كه من خندم مي گيره و تو هم مي زني زير خنده مثلا" وقتي كه اسباب بازي هاتو مي ريزي و جمع نمي كني منم هرچي بهت مي گم گوش نمي كني و تازه بازم مي خواي بري اسباب بازي بياري من يكم اخم مي كنم و مي گم من:چرا اسباب بازي هاتو ريختي زمين جمع نمي كني آريا:عرا اسباب بازيها رو جمع ايكني (چرا اسباب بازي هارو جمع مي كني) من: براي چي اذيت مي كني مامانو هان آريا با اخم: براي چي اذيت نمي كني مامان و هان و اين داستان ادامه داره تا جائيكه من ديگه تحمل نمي كنم و مي زنم زير خنده   خاله زهرا اينا...
3 مرداد 1390

مسافرت

من و آرياي گل برای تعطیلات تابستاني داریم میریم           مشهد مقدس  وقتی برگشتیم  با عکسا و خاطرات جدید میایم.......... و به تمام دوست جونام سر میزنم...            الهی این تابستان و تعطيلاتش به همه خوش بگذره    تا بعد باي باي ...
3 مرداد 1390

آريا بن تن مي شود

چهار شنبه با خودم آوردمت اداره چون روز عكس آتليت بود براي تولدت، پرهام هم اومده بود كلي توي اداره آتيش سوزوندين عصري رفتيم آتليه براي عكس،عكساتون خيلي خيلي خوشگل شدن ولي اونجا يه دوبار سرت خورد به تيزي ميز كه يكدفعش خيلي بد خورد تو هم از گريه ضعف كردي من حسابي ترسيده بودم وقتي داشتيم برمي گشتيم خونه تو گفتي( مامان بالا دارم ) يعني حالم داره بهم مي خوره منم كنار جوي آب نگهت داشتم كه مثلا" بالا بياري البته مي دونستم الكي مي گي ولي چشمت روز بد نبينه كه نمي دونم چي شد تو يكدفعه چرخيدي سمت خيابون كه تعادلتو از دست دادي و افتادي وسط خيابان منم چنان جيغي از ترس زدم كه نگو خدا با من يار بود كه زود از توي خيابون جمعت كردم وگرنه همون لحظه يه م...
3 مرداد 1390