آرياآريا، تا این لحظه: 18 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

گل پسر ماماني

خرابكاري آريا

ديروز بعد از كلي گشتن دنبال عروسك وودي و باز بالاخره موفق شدم و برات خريدم وقتي اومدم مهد كودك دنبالت اول شروع كردي بهونه گرفتن كه نريم خونمون من هم براي اينكه مثلا" گولت بزنم عروسكاتو بهت دادم كه تو خيلي خوشحال شدي آريا:ماماني خيل خوجلن من:‌آره ماماني چون پسر خوبي بودي برات خريدم آريا:دوسشون دارم بعد شروع كردي اصرار كه (مامان بازمو روشن كن) منم دوباره شروع كردم كه عزيزم پسرم اين روشن نمي شه كه ماماني آريا: چرا اريم آطري بخريم روشن بشه منم براي اينكه تو بهونه نگيري گفتم باشه ولي خدا خدا مي كردم دوباره يادت نيفته هرچي هم بخوايم با يه چيزي گولت بزنيم باز تو از توش يه چيزي براي بهونه گيري پيدا مي كني   ...
15 تير 1390

اثر جدي آريا پيكاسو

ديروز ماماني اومدم مهد ديدم اثر جديدتو زدن رو برد همچين با ذوق نقاشيتو نشونم مي دادي مي گفتي (ماماني ابين هندونه اشيدم)  منم كلي تشويقت كردم بعد جالب اينكه همش در مورد پرهام مي خواستي يه اخباري بدي كه من متوجه اون كلمه اي كه تلفظ مي كردي نمي شدم وقتي رسيديم خونه لباساتو در آورم تو باز شروع كردي گفتي (مامان پرهام اردمابوده)باز من متوجه نشده بود با كلافگي از اينكه متوجه نمي شم چي مي گي بغلت كردم نشوندمت روي پام گفتم پرهام چي شده بود از اونجا كه تو ديدي من هيچ جوري منظورت و متوجه نشدم خيلي بامزه شروع كردي با پانتوميم منظورتو گفتن جالب اينجاست كه خيلي جالب با حركاتت منظورتو بهم مي فهموندي.شدي دكتر و شروع كردي به معاينه ك...
14 تير 1390

تعطيلات آريا در پارك

چهارشنبه ماماني بعد از مهد كودك با خاله مهشيد تو و پرهام و برديم خانه بازي البته قبلش پرهام برديم دكتر كه تو شروع كردي به رجز خوندن كه پرهام داريم مي بريم آمپول بزنه پرهامم گريه كه نريم دكتر امپول بزنيم هركاري مي كرديم تو ول كن نبودي و همش پرهام و اذيت مي كردي كه الان مي ريم تو آمپول بزني پرهام گريه مي كرد تو هم از اينكه پرهام و مي ترسوندي مي خنديدي بعد از دكتر رفتيم شما دوتا يه ته بندي كردين كه اونجا هم ساندويجي رو روي سرتون گذاشته بودين توي خونه بازي هم اينقدر شيطوني كردي كه نگو ديگه هركي اونجا بود نظر مي داد كه تو شيطوني و زرنگ پرهام ترسو و تنبل چون زياد بازي نمي كرد مگه دل مي كندي كه بريم خونه آخر بابايي از سر كار اومد همونجا دنبا...
11 تير 1390

مبعث حضرت رسول

  اقرا باسم ربك الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم.   سوره مبارکه علق ( آیه 1-5) بخوان به نام پروردگارت كه آفريد. همان كه انسان را از خون بسته ‏اى خلق كرد. بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است، همان كه به وسيله قلم تعليم نمود و به انسان آنچه را نمى‏دانست، ياد داد. مبعث پیام آور وحی ، پیامبر نور ورحمت بر مسلمانان جهان مبارک باد ن ام : محمد لقب : مصطفی کنیه : ابوالقاسم نام پدر : عبدالله                    &nbs...
8 تير 1390

بشكن بشكن

ديروز كولاك كرده بودي مامان اول از همه وقتي از مهدكودك اومديم خونه مي خواستم لباسات و عوض كنم نمي ذاشتي مي گفتي (لباس درنيار بريم پارك بازي كينم) بعد هم كه ديدي نه پارك خبري نيست قهر كرده بودي و نمي ذاشتي لباستو در بيارم تازگي ها قهر مي كني مي ري روي ميز عسلي مي خوابي اخه نمي دونم جا قحطه تازه باكلي قربون و صدقه رفتن آشتي كرديم لباساتو عوض كردم رفتي سراغ يخچال آبميوه بخوري تازگي ها آقا شدي مثلا" خودت مي خواي كاراي خودتو انجام بدي ولي هميشه هم خرابكاري مي كني مثل ديروز كه دريخچال اومدي ببندي شيشه آب ازتوي در يخچال افتاد كف آشپزخانه و خورد شد منم زود تورو از وسط شيشه خورده ها برداشتم البته دعواتم كردم كلي طول كشيد تا اونجارو تميز كردم يه ...
7 تير 1390

آريا پيكاسو مي شود

ماماني نمي دونستم اينقدر هنرمندي ديروز كه اومدم مهد كودك دنبالت نقاشياتون و زده بودن به برد تو هم نقاشيتو نشون من مي دادي مي گفتي (مامان من اشيدم خوشمله نه)منم بوست كردم گفتم معلومه كه خوشگله قربونت برم ماه كشيدي آفرين نمي دونستم پسرم كلي هنرمنده كم كم داره پا جاي پاي پيكاسو مي زاره. اينم عكسش اثر منحصر به فرد پسر من رديف اول وسطي به به اينم هنرمندان كوچك (آريا با دوست جون جونيش)   ...
6 تير 1390

قلك آريا

تازگي ها ماماني خيلي لجباز شدي از مهد كودك تا خونه كه مي ريم جلوي هر سوپري شما يه خريدي داري براي خودت ديروز از مهد كودك برگشتني توي راه اول گفتي (مامان من پسر خوبيم) منم تعجب كردم از اينكه تو داري پيش زمينه چي رو آماده مي كني گفتم آفرين پسرم بعد تو گفتي (ديگه گريه نمي كنم ) من ديگه داشت شاخام در مي اومد گفتم باريكلا پسر آقا شدي ديگه بعد نزديك اولين سوپر ماركت كه رسيديم تو گفتي (برام آبه مي خري) وقتي رفتيم توي مغازه تو شروع كردي كه اينو مي خوام اونو مي خوام منم يكسريو خريدم يكسري هم نخريدم اما چشمت روز بد نبينه براي نخريدن همون يكسري گريه كردن و سر دادي مگه تمومش مي كردي بعد از نيم ساعت معطلي بالاخره ساكت شدي ولي از شانس من تا تو سا...
5 تير 1390