آرياآريا، تا این لحظه: 18 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

گل پسر ماماني

اثر جدي آريا پيكاسو

ديروز ماماني اومدم مهد ديدم اثر جديدتو زدن رو برد همچين با ذوق نقاشيتو نشونم مي دادي مي گفتي (ماماني ابين هندونه اشيدم)  منم كلي تشويقت كردم بعد جالب اينكه همش در مورد پرهام مي خواستي يه اخباري بدي كه من متوجه اون كلمه اي كه تلفظ مي كردي نمي شدم وقتي رسيديم خونه لباساتو در آورم تو باز شروع كردي گفتي (مامان پرهام اردمابوده)باز من متوجه نشده بود با كلافگي از اينكه متوجه نمي شم چي مي گي بغلت كردم نشوندمت روي پام گفتم پرهام چي شده بود از اونجا كه تو ديدي من هيچ جوري منظورت و متوجه نشدم خيلي بامزه شروع كردي با پانتوميم منظورتو گفتن جالب اينجاست كه خيلي جالب با حركاتت منظورتو بهم مي فهموندي.شدي دكتر و شروع كردي به معاينه ك...
14 تير 1390

تعطيلات آريا در پارك

چهارشنبه ماماني بعد از مهد كودك با خاله مهشيد تو و پرهام و برديم خانه بازي البته قبلش پرهام برديم دكتر كه تو شروع كردي به رجز خوندن كه پرهام داريم مي بريم آمپول بزنه پرهامم گريه كه نريم دكتر امپول بزنيم هركاري مي كرديم تو ول كن نبودي و همش پرهام و اذيت مي كردي كه الان مي ريم تو آمپول بزني پرهام گريه مي كرد تو هم از اينكه پرهام و مي ترسوندي مي خنديدي بعد از دكتر رفتيم شما دوتا يه ته بندي كردين كه اونجا هم ساندويجي رو روي سرتون گذاشته بودين توي خونه بازي هم اينقدر شيطوني كردي كه نگو ديگه هركي اونجا بود نظر مي داد كه تو شيطوني و زرنگ پرهام ترسو و تنبل چون زياد بازي نمي كرد مگه دل مي كندي كه بريم خونه آخر بابايي از سر كار اومد همونجا دنبا...
11 تير 1390

مبعث حضرت رسول

  اقرا باسم ربك الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم.   سوره مبارکه علق ( آیه 1-5) بخوان به نام پروردگارت كه آفريد. همان كه انسان را از خون بسته ‏اى خلق كرد. بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است، همان كه به وسيله قلم تعليم نمود و به انسان آنچه را نمى‏دانست، ياد داد. مبعث پیام آور وحی ، پیامبر نور ورحمت بر مسلمانان جهان مبارک باد ن ام : محمد لقب : مصطفی کنیه : ابوالقاسم نام پدر : عبدالله                    &nbs...
8 تير 1390

بشكن بشكن

ديروز كولاك كرده بودي مامان اول از همه وقتي از مهدكودك اومديم خونه مي خواستم لباسات و عوض كنم نمي ذاشتي مي گفتي (لباس درنيار بريم پارك بازي كينم) بعد هم كه ديدي نه پارك خبري نيست قهر كرده بودي و نمي ذاشتي لباستو در بيارم تازگي ها قهر مي كني مي ري روي ميز عسلي مي خوابي اخه نمي دونم جا قحطه تازه باكلي قربون و صدقه رفتن آشتي كرديم لباساتو عوض كردم رفتي سراغ يخچال آبميوه بخوري تازگي ها آقا شدي مثلا" خودت مي خواي كاراي خودتو انجام بدي ولي هميشه هم خرابكاري مي كني مثل ديروز كه دريخچال اومدي ببندي شيشه آب ازتوي در يخچال افتاد كف آشپزخانه و خورد شد منم زود تورو از وسط شيشه خورده ها برداشتم البته دعواتم كردم كلي طول كشيد تا اونجارو تميز كردم يه ...
7 تير 1390

آريا پيكاسو مي شود

ماماني نمي دونستم اينقدر هنرمندي ديروز كه اومدم مهد كودك دنبالت نقاشياتون و زده بودن به برد تو هم نقاشيتو نشون من مي دادي مي گفتي (مامان من اشيدم خوشمله نه)منم بوست كردم گفتم معلومه كه خوشگله قربونت برم ماه كشيدي آفرين نمي دونستم پسرم كلي هنرمنده كم كم داره پا جاي پاي پيكاسو مي زاره. اينم عكسش اثر منحصر به فرد پسر من رديف اول وسطي به به اينم هنرمندان كوچك (آريا با دوست جون جونيش)   ...
6 تير 1390

قلك آريا

تازگي ها ماماني خيلي لجباز شدي از مهد كودك تا خونه كه مي ريم جلوي هر سوپري شما يه خريدي داري براي خودت ديروز از مهد كودك برگشتني توي راه اول گفتي (مامان من پسر خوبيم) منم تعجب كردم از اينكه تو داري پيش زمينه چي رو آماده مي كني گفتم آفرين پسرم بعد تو گفتي (ديگه گريه نمي كنم ) من ديگه داشت شاخام در مي اومد گفتم باريكلا پسر آقا شدي ديگه بعد نزديك اولين سوپر ماركت كه رسيديم تو گفتي (برام آبه مي خري) وقتي رفتيم توي مغازه تو شروع كردي كه اينو مي خوام اونو مي خوام منم يكسريو خريدم يكسري هم نخريدم اما چشمت روز بد نبينه براي نخريدن همون يكسري گريه كردن و سر دادي مگه تمومش مي كردي بعد از نيم ساعت معطلي بالاخره ساكت شدي ولي از شانس من تا تو سا...
5 تير 1390

آريا خرابكار

پنج شنبه مشغول كارام بودم ديدم صدايي از آقا پسر خرابكار من در نمي ياد گفتم بزار يه سر بهت بزنم كه وقتي ازت سر صدا در نمي ياد بايد ترسيد وقتي اومدم چي مي ديدي آقا آريا ما رفته بودي سراغ لوازم مامان لاك برداشته بودي اومده بودي براي خودت لاك بزني بشتر به فرش لاك زده بودي اونوقت بود كه ماماني عصباني شدم و حسابي دعوات كردم شانس آوردم زود اومدم خرابكاريتو ديدم چون تازه بود با پدلاك پاكن و پنبه و آستن افتادم به جون فرش تا خرابكاريتو تونستم پاك كنم بعد كه از كار فارغ شدم ديدم رفتي يه گوشه كز كردي و بغض كردي دلم برات سوخت و از اينكه دعوات كردم پشيمون شدم بغلت كردم بوست كردم بعد تو گفتي (مامان برام آك مي زني ) هرچي خواستم بهت حالي كنم لاك براي دخت...
4 تير 1390

آريا با حيوناتش

ماماني يكسري برات از اين حيوانات مزرعه خريده بودم كه بعدش از اينكار پشيمون شدم چون همش اونا توي پذيرايي رديف مي چيني و نمي زاري جمعشون كنم كارتون ديدني اونارم جلوي تلويزيون رديف مي كني كه اونا هم كارتون ببينن غذا خوردني اونا دور تا دور بشقابت مي چينيشون تا اونا هم مثلا" غذا بخورن  هرجا می ری اناهم دنبالت مبری ديگه خلاصه اينكه ما هم نمي تونيم بهشون دست بزنيم يا جمعشون كنيم همش بايد پخش و پلا باشن. اينم آريا و حيوانات مزرعش نظر سنجي در مورد مربي هاي مهد كودك ديروز داشتم از علاقت راجع به مربي هات ازت مي پرسيدم بهت گفتم خاله مژگان رو دوست داري با سر نشون دادي كه آره گفتم خاله فرشته رو چي اون و دوست داري اونم اشاره دادي كه ...
31 خرداد 1390

پايان هفته

چهارشنبه ماماني چون مي خواستيم بريم تهران با خودم آوردمت اداره عصري رفتيم خونه ماماني سر راهمون برات دوتا جوجه خريدم كه توي حياط ماماني هما باهاشون بازي كني عصري كه خاله زهرا اينا اومدن تو و محدثه از دست جوجه ها فرار مي كردين بعد هم داد مي زدي (ارشيدم) يعني ترسيدم بعد بامزه اين كه وقتي محدثه فرار كرد اومد تو اتاق تو اومدي مسخرش كردي كه (مامان موسسه ارشيد) يعني مامان محدثه ترسيد بعد غروب با دايي عابدين و بابايي عباس رفتي آرايشگاه كه موهاتو كوتاه كني ولي از قرار معلوم اينقدر گريه كرده بودي و بي تابي كرده بودي موهاتو نذاشتي كوتاه كني برگشتين خونه شب رفتيم خونه خاله زهرا  كه صبح با هم به اتفاق بريم بهشت زهرا اونجاهم با محدثه...
31 خرداد 1390