آرياآريا، تا این لحظه: 18 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

گل پسر ماماني

شعر خواندن آريا

ماماني بهت گفتم بيا باهم شعر بخونيم من صداتو با گوشيم  ضبط كنم نمي دوني چقدر شيطوني كردي و من چقدر ازت صدا ضبط كردم تا يكيش براي توي سايت خوب از آب در اومد.شعر آقا پلسه و شعر يه توپ دارم و تاب تاب عباسي رو خوندي.  شعرآقا پليسه شبا كه ما مي خوابيم        آقا پليسه بيداره ما خواب خوش مي بينيم     اون تو فكر شكاره آقا پليسه زرنگه                 با دزدا خوب مي جنگه دزدا رو دستگير مي كنه       ميگيره و زنجير مي كنه ما پليس و دوست داريم     ...
30 خرداد 1390

يادمان باشد

یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود ، خودش سایه ای ندارد . یادمان باشد که : هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را . یادمان باشد که : زخم نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است . یادمان باشد که :در حرکت همیشه افق های تازه هست . یادمان باشد که : دست به کاری نزنیم که نتوانیم آنرا برای دیگران ! تعریف کنیم . یادمان باشد که : آنها که دوستشان می داریم می توانند دوستمان نداشته باشند . یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند.  یادمان باشد که: دلی نو بخریم . یادمان باشد که : فرار راه به دخمه ای می برد برای پنهان شدن نه آزادی . یادمان باشد که : باور هایمان شاید دروغ باشند . یادمان ب...
28 خرداد 1390

گردش آريا با دايي عابدين

ديروز ماماني دايي عابدين اومد مهد كودك دنبالت بعدوقتي اومدين خونه لباساتو عوض كردم لباس راحت تر تنت كردم (چون هروقت با دايي مي ري بيرون وقتي بر مي گردين سرتا پات خاكيه مي برتت هركاري دلت مي خواد بكني تو هم كم نمي زاري تا جايي كه جا داره كارايي رو كه دوست داري انجام مي دي) تا بادايي برين بيرون دوري بزنين تا ساعت نه شب بيرون بودين وقتي برگشتين دايي عابدين رو حسابي خسته كرده بودي و حسابي هم براي خودت خريد كرده بودي دايي تعريف مي كرد كه اول رفتي بستني فروشي بستني خواستي بعد در حين ادامه گردشتون سي دي فروشي ديدي رفتي كلي براي خودت كارتون خريدي تازه بيشترشون هم تكراري بود و داشتيشون بعد از اون رفتي سمت ذرت مكزيكي آخه خيلي دوست داري مو...
24 خرداد 1390

نگراني مامان

ماماني امروز همش نگران توام و دلم همش پيش تو اگه مي تونستم مرخصي مي گرفتم مي موندم پيشت ولي چاره نبود آخه ديشب حدوداي ساعت دونيم سه بود كه ديدم سرفه هاي شديد مي كني و از اونجايي كه تو سابقه خروسك داري (خروسك بيماريه از دسته خانواده بيماري هاي آسم كه اگه به موقع به درمانگا نبريمت و آمپول حساسيت نزني دچار تنگيه نفس مي شي) آخه يه بار اينطوري شدي كه ما دير اقدام كرديم چنان سخت نفس مي كشيدي كه من پابه پاي نفس كشيدنت تو توي اون حال گريه كردم حتي اون شب دايي عابدين خونه ما بود بابايي و دايي عابدين چنان ترسيده بودن كه نگو تا ما رسونديمت بيمارستان براي همين از اون شب به بعد من خيلي از سرفه هاي خشك تو كه اخرش به تنگي نفس مي رسه مي ترسم ديشب هم بالا ...
23 خرداد 1390

خواب

فرشته مامان درخواب ناز + اينجا آريا چهارماهش تموم شده اينجا آريا يك ماهش نشده اينجا 10 روزشه اينجا يكسا و شش ماهشه اينجا هم دوسال داره ...
21 خرداد 1390

گردش از طرف مهد كودك

پنج شنبه قرار بود با مربي هاي مهد كودكتون بريم پارك بانوان جاي خوب و جالبي بود چون تمامي خانم ها مي تونستن بدون حجاب بگردن فقط تنها عيبش اين بود كه بدليل همين بي حجابي جلوي در تفتيش شديم و گوشي همراه هاي دوربين دارو گرفتن براي همين اونجا نتونستم ازتون عكس بندازيم ولي خيلي خوش گذشت مربيهات هم خيلي خوب و خوش برخورد بودن و من از برخوردشون با بچه ها خوشم اومد ساعت 5 رفتيم تا ساعت 8 اونجا بوديم تو و پرهام هم كه همش مثل خروس جنگي بودين جالب اينجاست كه پرهام مي گفت من مختارم و تو هم مي گفتي من عبوتيم يعني مرد عنكبوتي بعد با همديگه مي جنگيدين من و خاله مهشيد هم همش بايد شما دوتارو جدا مي كرديم ولي خيلي بهتون خوش گذشت به من و خاله هم بد نبود فقط شما...
21 خرداد 1390

تولد بابا عباس

دیروز مامانی تولد بابایی بود و مامانی می خواست سورپرایزش کنه برای همین عصری دایی عابدین اومد مهد کودک دنبالت مامانی هم رفتم کیک خریدم وقتی بابایی اومد خونه با کلک و همکاری دایی عابدین فرستادیمش حموم بعد من مشغول کادو کردن هدیه های بابا شدم که از طرف تو یه پیراهن خوشگل خریده بودم و از طرف خودم هم یه شلوار لی بعد کیک و گذاشتم روی میز تا بابایی از حموم بیاد تو حسابی داشتی دخل کیک و می آوردی چون دوست داری کیک تولد و با انگش بخوری وقتی بابایی از حموم اومد بیرون و ما داد زدیم تولدت مبارک حسابی تعجب کرد و خوشحال شد کلی تشکر کرد تو هم خوشحال بودی خیلی خوش گذشت به همگیمون دایی عابدینم یه ادکلن خیلی خوشبو برای بابایی کادو خریده بود وقتی کادو هارو باز...
18 خرداد 1390

تولد مامان

ديروز تولد مامان بود (يعني خودم ) بابايي كيك و يه شاخه گل گرفته بود كه من سوپرايز بشم يه مانتو از طرف آريا گلي كادو گرفتم و مبلغي پول هم از طرف بابايي كلي خوش گذشت يكم ناناين كرديم و كيك بريديم و كيك خورديم البته از اونجايي كه تو ماماني كيك خيلي دوست داري و با انگشت مي افتي به جون كيك موقع تقسيمش چيزي از شكل كيك نمونده بود. بعد مانتويي كه به مامان كادو داده بودي رو بر مي داشتي مي گفتي (مامان تولد مبارك من برات گريدم) منم بوست مي كردم بغلت مي كردم مي گفتم مرسي عزيزم بعد پول اهدايي بابا رو بر مي داشتي مي گفتي (مامان مصي پول مي خواي)مي گفتم آره تو هم دست مي كردي توي يقه لباست كه مثلا" جيبته مي گفتي (بيا) شامم مهمون بابايي بوديم خلاصه...
18 خرداد 1390

مسافرت به شمال

مامانی ما این چند روز تعطیلات با خاله زهرا اینا رفتیم سمت شمال خیلی خوش گذشت ولی تو هم خیلی مامانی و رو اذیت کردی بیشتر بهونه می گرفتی وقتی هم کنار دریا رفتیم حسابی آب بازی کردی رفته بودی دریا شنا کردن مگه بیرون می اومدی همش می گفتی (بریم دریا آب بازی) با محدثه هم بعضی وقتا دوست بودین بازی می کردین بعضی وقتا هم مثل خروس جنگی بودین باهم دعوا می کردین شب تو ویلایی که گرفته بودیم موقع خواب خونه رو گذاشته بودین رو سرتو مگه می خوابیدین تازه می اومدین به زور به ما هم می گفتین نخوابین من وقتی چشمام و می بستم تو می اومدی با انگشت چشم منو بزور باز می کردی می گفتی (مامان نگاب) از هیچی هم نمی ترسیدین تازه شما می زدین به در و دیوار که صدا در بیا...
17 خرداد 1390