آرياآريا، تا این لحظه: 18 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

گل پسر ماماني

آریا در بازینو

دیروز مامانی برای گردش رفتیم بازینو کلی اونجا بازی کردی تمام اسباب بازی هاش و سوار شدی البته جای باحالی نبود نسبت به تبلیغی که ازش می کردن اصلا" خوب نبود ولی به تو خیلی خوش گذشت کلی بازی کردی (البته بیشتر اسباب بازی هاش حرکتشون همونجای خودشون بود) بعد از اون چون اونجا احساس کردیم که اونطوری که باید ورجه وورجه کنی و انرپیتو تخلیه کنی نبودی رفتیم یه پارک دیگه که توی مسیر خوابت برد ولی توی پارک که بیدار شدی شروع کردی به بازی بعد از شام که می خواستیم بیام خونه نمی اومدی با گریه آوردیمت خونه وقتی هم که رسیدیم خونه گریه می کردی که بستنی می خوام بابا عباس مجبور شد ساعت ده شب رفت برات بستنی بخره دیگه همه ماهااز خستگی نا نداشتیم (تازه تو یکسری هم صبح...
10 ارديبهشت 1390

پارک

جمعه عصری مامانی رفتیم پارک خیلی بهت خوش گذشت کلی بازی کردی شام هم بیرون خوردیم تازه موقع شام خوردن هم تو که قید شام و زدی و رفتی قسمت بچه ها کلی بازی کردی شب موقع برگشت توی راه عمه نرگس اینا رو دیدیم باز با اونا رفتیم یه پارک دیگه کلی هم اونجا بازی کردی آخر سر هم یک کاریکاتور از تو و یکی هم از کیان کشیدیم برگشتیم خونه که شما دوتا جوجو بازم گریه می کردین و می خواستین بمونین انگار نه انگار که کلی بازی کردی مخصوصا" تو که زودتر از کیان هم رفته بودی پارک وقتی برگشتیم خونه تازه گشنه شده بودی که شام دادم خوردی و مشغول کارتون دیدن شدی قربونش برم که خستگی ناپذیری چون با اون همه ورجه وورجه بازم خوابت نمی اومد ولی کلی بهت خوش گذشت. اینم عکساش ...
4 ارديبهشت 1390

ژست های جدید آریا

مامانی پنجشنبه ای حسابی برای خودت فشن شده بودی هی لباساتو می آوردی من عوض کنم بعد ژست می گرفتی می گفتی عکس بنداز دیگه هم خودت و خسته کرده بودی هم مامانی رو . اینم عکسای آریا هنگامی که فشن شده بود ...
3 ارديبهشت 1390

خاله بازی آریا

مامانی ایقدر قشنگ خاله بازی می کنی که نگو می ری تو خونت بعد می گی (مامان اییا تو) بعد من در می زنم می یام تو اونوقت تو می گی (چایی ایخوری) بعد می ری مثلا" برام چایی می یاری میوه می یاری اونوقت خدافظی می کنیم و می ریم بعد می گی (حالا نوبت من) اونوقت جاهامونو عوض می کنیم و منم از فرصت استفاده می کنم و ناهارتو تو حین خاله بازی می دم می خوری وقتی هم که مامانی خسته شده بودم تو داد می زدی (مامان ای یا پیش من ای یا)که دوباره بازی کنیم. اینم عکس آریا تو خونش ...
27 فروردين 1390

حیوانات آریا

دیروز مامانی برات یک سری از حیوانات مورد علاقتو خریده بودم که به عنوان جایزه بهت دادم تو خیلی خوشحال شدی و خوشت اومده بود کلی مامانی و بوس کردی و تشکر کردی تازه بازم می خواستی که بهت گفتم اگه پسر خوبی باشی بازم برات جایزه می خرم کلی باهاشون سرگرم بودی و باهاشون بازی کردی شبم همشونو کنارت ردیف کردی و براشون قصه گفتی و باهاشون کارتون دیدی تا خوابت برد. اینم عکس آریا و حیواناتش اینجاهم آریا داره برام بوس می ندازه ...
23 فروردين 1390

آشتی کردن

تازگی ها مامانی خیلی حرکات و رفتارای بامزه ای انجام می دی مثلا" یکی اینکه کار بد که انجام می دی من باهات قهر می کنم می گم دیگه مامانت نمی شم تو می گی (می شی) بعد من می گم باهات قهرم تو می گی (نیستی) بعد که می بینی من تاکید دارم تو قهر بودنم و تو چندبار می گی نیستی بعد می یای می گی (مامان آشتی) اونوقت لباتم چنان غنچه می کنی که آدم جلوت نمی تونه طاقت بیاره که بوست نکنه اونوقته که باهم آشتی می کنیم. قربونت بره مامانی
22 فروردين 1390

جملات عاشقانه آريا

ماماني خيلي بامزه كلمات و تكرار مي كني همه رو يه جوري عجيب و غريب تكرار مي كني من كه كيف مي كنم آخه مي دوني ماماني تو خيلي دير به حرف افتادي واسه همين هنوز هم تسلط كامل رو كلمات نداري مثلا" بهت مي گفتم بگو عاشقتم تو مي گفتي (عاشددم) دوست دارم مي گفتي (دوتت آرم) جيگرم و مي گفتي (اي ارم) عسلم و مي گفتي (عللم) . قربون حرف زدنت بشم الهي ...
17 فروردين 1390

زيتون خوري آريا

ماماني اينقدر علاقه به خوردن زيتون پيدا كردي كه نگو و منم از همين مسئله سو استفاده مي كنم براي غذا خوردنت مي گم اول غذا تو بخور تا يه دونه زيتون بهت بدم تو هم به هواي اون زيتونه غذا مي خوري اينم يه كلكه براي خودش مي بيني ما مامانا براي يه قاشق غذا خوردن شما وروجكا بايد به هزار راه و روش متوسل بشيم . اينم عكس هنر نمايي آريا با زيتون هنگام غذا خوردن ...
17 فروردين 1390

مسافرت نوروزی

مامانی ما هفته دوم عید یعنی ۹ فروردین سفر مارکوپولویی خودمون و آغاز کردیم همراهان سفر خاله زهرا اینا و عمو (عموی مامانی) دوتا ماشین بودن خیلی خوش گذشت اول رفتیم رشت.ماسوله.انزلي.آستارا.اردبيل.سرين و زنجان و آخرش هم خونمون تو كه خيلي حال كردي چون تا دلت بخواد شيطوني كردي و بازي ماماني همش نگران اين بودم كه با بهم خوردن برنامه خواب و غذات مريض نشي كه خدارو شكر اين اتفاق نيفتاد فقط چندتا بلاي كوچولو سرت اومد اونم مقصر خود شيطونت بودي چندبار وردي زمين كه زخمي شدي يه بارم دستت موند لاي پنجره وگرنه روي هم رفته خيلي خوش گذشت وقتي برگشتيم توي خونه دايي عابدين خونه ما بود و از اونجايي كه تو خيلي دلت براش تنگ شده بود از سركولش بالا مي رفتي و دايي عابد...
17 فروردين 1390

لحظه سال تحویل

موقع سال تحویل گل پسر مامانی خواب بود توی خواب ناز من و بابایی موقعی که سال تحویل شد کنار سفره هفت سین برای خوشبختی تو عزیز دلمون دعا کردیم و اینکه خدا کمکمون کنه برای بزرگ کردنت و به ثمر رسوندنت هیچ کم و کسری نزاریم بعد از سال تحویل اومدیم تو فرشته کوچولومون که تو خواب بودی رو بوسیدیمو سال نو رو بهت تبریک گفتیم. فرداش ازت با سفره هفت سین عکس انداختیم و هرموقع که می خواستیم بریم عید دیدنی دوباره با لباسات گولت می زدیم و ازت با سفره هفت سین عکس می انداختیم توی تمام عید دیدنی ها پس خوبی بودی و از کنار مامانی تکون نمی خوردی و اذیت نمی کردی و من از این بابت خیلی خوشحال بودم هرکی هم می آومد خونمون تو سرگرم موتورت بودی و زیاد اذیت نمی کردی فقط وقت...
8 فروردين 1390